تبليغاتX
خاطرات یک مسافر(در دیار مالزی) - شهر من من به تو می اندیشم...!
می نویسم از دیار مالزی....
سلام

ساعت حدود ۲ شبه آخرین شب ماهشهر صدای آهنگی که گذاشتم فضا رو پر کرده: ....... غم رفتن از دیار تو / باعث بی طاقتیه / همه لحظه هاش برام / پر از خستگیه . آخر شبی رفته بودم امیران همه رفقا جمع بودن ولی فقط خسرو بود که زل زده بود تو چشمامو زیر لب زمزمه می کرد:

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم



به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

امشب نمی دونم چرا ساندویچ های نامبر وان از همیشه خوشمزه تر بود و آقا سید نگهبان مهربون پاساژ از همیشه مهربون تر!

خداحافظ ماهشهر!

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 1:11  توسط م.ا  |