تبليغاتX
خاطرات یک مسافر(در دیار مالزی) - یه روز گوم شوده بودم!!!!!
می نویسم از دیار مالزی....
سلام

امروزم سپری شد خیلی باحال بود اگه حوصله دارین تا براتون تعریف کنم ... خوب می بینم که همه دران دست می زنن تا شروع کنم(در این قسمت من دارم خودمو تحویل می گیرم جدی نگیرین)

خوب امروز ملاقات خوبی داشتم با دوست عزیزم رضا(نویسنده وبلاگ چرکنویس) رفتم خونشون بسیار دوست خوب و مهربونیه ولی چون عجله داشتم نتونستم زیاد در جوارشون باشم . بعدشم راه افتادیم دنیال خونه که خوشبختانه با کمک دوستم رضا (این یه رضای دیگست) و راهنمایی های احسان عزیز تونستم خونه هم گیر بیارم. و اما اصل ماجرا...

سر شبی نشسته بودم   که دیدم اعتبار موبایلم داره تموم میشه چه کنم چه نکنم رفتم سراغ دوست تازم که خیلی هم با حاله اسمش هاریه ولی بش می گیم Boy اونم به من میگه سامی(تو رو خدا می بینی آخر عمری سامی هم شدیم) اینم عکسش!

خلاصه آدرس داد گفت برو فلان جا ما هم را افتادیم رفتیم اینجا:

خلاصه از این بپرس و از اون بپرس رسیدیم و اعتبار موبایلو تمدید کردیم و اما در حال قدم زدن بودیم که احساس کردم یه ندای درونی داره میگه پبداش کن اولش توجه نکردم ولی هر چی می گذشت بیشتر می شد تا اینکه مجبور شدم به ندای درونم گوش فرا داده بگردم دنبام مگ دونالد!

الحمدالله شکر امشبم سیر شدیم..... ای وای ای هوار آقا یکی نیست بگه من کجام الان از کجا باید برم بیرون در خروجی کدوم ور بود خلاصه اینجاست که شاعر میگه یه روز گوم شوده بوووووووووووودم!

منطق! بله شما اگه فکرتون کار کنه هیچ مشکلی پیش نمیاد مثل من ها ها ها از یه خانم و آقا از کجا برم بیرون گفت نگران نباش دنبالم بیا(ای ول منطق) حدود نیم ساعت گشتیم به جایی نرسیدیم یهو دیدم منطقم داره شوت می زنه برا خودش از ظرف پرسیدم آقا چی شد پس کلی عذر خواهی کرد گفت من خودم بار اول میام اینجا(امان از این مالایی ها) خلاصه کار نداریم به هر بد بختی بود پیدا شدیم و برگشتیم......

ببینیم فردا چی میشه

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:35  توسط م.ا  |